یکی از عجایب روز زندگی اینه که
من هم اکنون دارم ساقه طلایی میخورم
خیلی هم میچسبه
حتی لیوان آب هم کنارم نیست
خفه هم نمیشم
عجبببببب
همان ساقه طلایی ای هست که تو پادگان به داداش جانمان که سرباز مرز است دادن
آخه سرباز مرز بیچاره
تا بخواد این ساقه طلایی رو که چسبیده به لثش رو با انگشتش تمییز کنه
قاچاقچیا شلیکش میکنن
وااااایی یه عجیب دیگر
مادر دارد صدام میکنه برم هلو بخورم به به
مسئله حیاتیه
وایی یه عجیب دیگر که بازم فکرم پیش میمه
آخه الان خبر ندارم بازم قرآن حفظ میکنه
بازم میره مغازه عموش
انتخاب واحد کرده
الان خوابه یا بیدار
اون وقتا گفت از یه چیزی ناراحته
نفهمیدم از چی
ولی قسم خورد به خاطر من نیست
نمیدونم
هی بهم اصرار میکرده که بیاد ببینه منو
ولی من نمیخوام کار خلافی انجام بدم
میخوام اول به خانوادم بگم
با اطلاع اونا باهم آشنا بشیم
برا همین دلش طاقت نمیاره
هی غر میزد خخ
بیچاره کلی هم التماس میکرد که دست خودش نیست ناراحت نشم
منم ازش دو ماه و نیم وقت خواستم
تا بتونم به خودم بیام
واقعا نمیتونم فعلا با یکی آشنا شم
یا یه تجربه جدید رو امتحان کنم
تجربه جدید منظور صحبت با یه نامحرم برای آشنایی و اینا
اونم قبول کرده
یکم اذیتش میکنم فکر کنم
درکش مینمایم
الهی خودت هرچی مصلحت بدونی
به خاطرش از هدفمم نگذشتم خخ
البته که نمیگذرم
من هرچی که راه پیشرفتم به سمت هدفمو بگیره میذارم کنار
جز خانوادم
خانواده خیلی مهمن
خیلیییییییییییییییییییییی
اونم خانواده من
که طلان طلا
نه طلا رو میشه با پول خرید ولی اونا نمیشه خرید
اونایی که خانواده دارید قدر بدونید
و خودمم همینطور حواست باشه من جان
اونایی هم که از این نعمت محرومن
واقعا نمیتونم چیزی بگم
شاید خدا اینطور مصلحت دونسته
چه بگویم
فعلا
بخند خندوانه یادش بخیر همیشه اینو به میم میگفتم
ما داشتیم شما نداشتین...
ما را در سایت ما داشتیم شما نداشتین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 78